شيخ صدوق در کتاب‌هاي «عيون الاخبار» و «توحيد» و عبدالله بن جعفر حميري در کتاب «قرب الاسناد»، اين حديث قدسي را از زبان امام رضا عليه السلام گفته‌اند.
يا ابن آدم!

بمَشيّتي کنتَ أنتَ الّذي تَشاءُ لِنفسِک مَا تَشاء

وَ بقوّتي أدّيت فَرائضي

وَ بِنعمَتي قَويتَ عَلي مَعصيتي

جَعَلتُک سَميعاً بصيراً

مَا أصَابَک مِن حَسنة فَمِن الله

وَ مَا أصَابَک مِن سَيّئة فَمِن نَفسِک

وَ ذلک أنّي أولَي بِحَسَناتِک مِنک

وَ أنتَ أولي بِسَيّئاتِک مِنّي

لَا اُسألُ عَمّا أفعَل وَ هم يُسألون

اي همه کساني که از تبار آدم زاده شده‌ايد!
اي همه‌ انسان‌هايي که از آغازِ آمدنِ آدم تا پايانِ جانِ عالم، پاي بر اين تيره خاکدان نهاده‌ايد!
روي سخن من با همه‌ي شما است؛                                                                               شما که سرشتي يکسان داريد و طينتي همانند،  همه فرزندان يک آدم هستيد و از يک انسان!
زنهار که ديو درشت غرور بر تو چيره گردد!
هوش‌دار؛ مبادا دام فراخ فريب تو را در ربايد!
بترس که همه چيز را از خود داني!
و بدان که:
اگر در خود اراده‌اي استوار يافته‌اي و ديده‌اي که توانِ خواهش داري؛
اگر مي‌تواني اين را بخواهي و آن را نخواهي؛
اگر اين خواستن‌ها و نخواستن‌هاي خود را گواهِ گستردگي قلمرو اراده‌ي خود ديده‌اي؛
بدان:
به خواست من است که خواسته‌هاي پيدا و پنهان خود مي‌خواهي،
اگر من نمي‌خواستم، هرگز تو را ياراي آهنگ اين و آن نبود،
اگر من اراده نکرده بودم، هرگز در تو اراده‌اي نبود؛
هرگز خواستني نبود،
خواهشي نبود.                                                                                                                اي آدمي‌زاده!
اگر فروتن به نياز آمدي و خاشع به نماز ايستادي، و روزان و شبان بارها سر بر سجده‌ي بندگي نهادي؛
اگر راز ژرف لب فرو بستن را يافتي و روزه گرفتي، و از بام تا شام، کام خويش ناکام گذاشتي؛
اگر دستِ دهش داشتي و با مايه‌ي مالِ خويش، دست اين و آن ستاندي؛
اگر پاي رفتن داشتي و پي‌درپي به پيکار با پليدي‌ها برخاستي؛
اگر حريم آن چه را که بر تو واجب کرده‌ام حرمت داشتي و پاييدي؛
اگر پنداشتي که اين همه را تو خود کردي؛
چندان به خويشتن مناز،
و بدان که
اگر قدرت پايدار من نبود، هرگز تو را نه ياراي ايستادنِ بر نرم‌جاي بود و نه توان رفتنِ در تنگ‌راه؛
اگر نيروي جاودان من نبود، هرگز تو را نه دستي بود براي دادن و نه پايي براي پيمودن؛
بدان
از پسِ قدرتِ لايزال من است که تو واجبات خود انجام داده‌اي.                                                                                                                            اي آدمي‌زاده!
اگر سر بر تافتي و بند گسستي و فرمان نبردي؛
اگر خشم آوردي و مستانه بر اين و آن شوريدي؛
اگر چهره در هم کردي و خود را خداوش بر عرش نشاندي؛
اگر زيردستان را با نگاهت، آزردي؛
اگر بر دوستانت مروّت نکردي؛
اگرحريم خويشان  پاس نداشتي؛
چونان سرمستان باده‌ي قدرت، گردن مکش،
و بدان
 به نعمت من است که تو بر اين نافرماني‌ها ، نيرو گرفتي.
اي آدمي‌زاده!
تو حتماً خوب مي‌داني که
گوشي براي شنيدن و چشمي براي ديدن داري                                                            شنيدن خوبي‌ها و بدي‌ها،
و ديدن زشتي‌ها و زيبايي‌ها.
اگر تو را گوشي نبود، چه لذتي بود از آواز چکاوکان؟
اگر تو را چشمي نبود، چه بهره‌اي بود از اين همه زيبايي؟
هيچ انديشيده‌اي که اين گوش و چشم را چه کس به تو ارزاني داشته؟
هيچ  انگاره در خود پرورانده‌اي که اگر اين دو اندام خُرد نبود، نه توان شنيدن بود و نه ياراي ديدن؟                                                                                                                               اي آدمي‌زاده!
تو کيستي که به گوش و چشم خويش بر زمين و زمان ناز آوري؟
 و من کيستم؟
اينک من به يادت مي‌آورم؛
خاطر تو را آماج تيري مي‌سازم تيزپر و دوررس و آگاهي‌بخش،
و آشکارا مي‌گويم تا بداني:
من همانم که به تو گوش بخشيدم تا پذيرايي نغمه‌هاي اين جهان شوي و چشم دادم تا تصوير گيتي را در خودت نقش بندي؛
من همانم که تو را شنوا کردم و بينا                                                                                   اي آدمي‌زاده!
جلوه‌هاي خوب و بد زندگي خويش را در پيش چشمانت نما                                            نواهاي زيبا و زشت زندگي خويش را در گنجينه‌ي گوشهایت نه                                    خوبي‌ها را برشمار، بدي‌ها را درنگر
سرچشمه‌ي همه‌ي زيبايي‌ها را بجوي، ريشه‌ي تمام زشتي‌ها را بياب
چه مي‌بيني؟
آيا جز اين که اکنون به تو خواهم گفت؟
آن چه را تو برشمرده‌اي و درنگريسته‌اي و جسته‌اي و يافته‌اي،
«هر نيکي که به تو رسد، از سوي خداست وهر بدي که به تو رسد، ز سوي تو ست»
آيا نه چنين است؟
آيا نيکي‌ها را يک‌جا در زلال مقدّس خدا نيافتي؟
آيا بدي‌ها را يک‌سره در سياهي‌هاي تيره‌ي خود نديدي؟
اگر خيري به تو رسيده و شادمانه بر بال‌هاي سپيد آسودگي تا اوج پرواز کرده‌اي،  از اراده و توان و نعمت خدا نبود؟
اگر در زشتي و ناپاکي و بدي  غلتيدي، و دشواري و ناهمواري ديدي، جز خود کسي را نکوهش توانی کرد؟
زمين و زمان و آسمان و ريسمان را گناهي نيست؛ آن‌ها را به هم مباف،
سپيدي‌ها و روشني‌هاي زندگاني‌ات همه از آن من است،
و سياهي‌ها و تاريکي‌هايش همه از کرده‌هاي ناشايست خودت.
چرا؟
راز و رمز اين نکته به تو خواهم گفت،
و زان پس تو يکي از کليدهاي اسرار را در دستان خود خواهي يافت.
کردار من و رفتار خود را بسنج
بزرگي و خداييِ من و سرشتِ انساني خود را ببين
اين‌ها را کنار هم بگذار و خود به داوري بنشين:
اقتضاي خداييِ من خوبي و نيکي است
و اقتضاي انسانيِ تو نافرماني و سربرتافتن،
آيا ترديدي داري که من به نيکي‌هاي تو از خودت سزاوارترم ؟
و تو به بدي‌هاي خودت از من سزاوارتر ی ؟
پس اين تو هستي که بايد بر کرسي بازخواست نشيني!
پرسش‌نامه‌هاي پياپي به سوي تو است که گسيل مي‌شود تا آن‌ها را يکايک پاسخ دهي،
علامت‌هاي بزرگِ سؤال بر کرده‌هاي انساني تو آدمي‌زاده‌ است که نقش مي‌بندد و تو خود را در برابر آنها بي‌سلاح مي‌بيني.
بر عرش خدا نشاني از پرسش نيست

امام رضا(ع) از رسول الله(ص) نقل فرموده است

که:

إن الله تعالي ينزل ملکاً إلي سماء الدنيا کل ليلة،

في الثلث الأخير، و ليلة الجمعة من أول الليل

فيأمره فينادي: هل من سائل فأعطيه؟هل من تائب

فأتوب عليه؟هل من مستغفر فأغفر له؟يا طالب

الخير! أقبل

و يا طالب الشرّ اقصرفلايزال ينادي بذلک حتي يطلع

الفجر، فإذا طلع الفجر، عاد إلي محله من ملکوت

السماء.
شب دامان تيره و تار خود را بر همه جا گسترده است
فراخناي آسمان همه سياه است                                                                                  مهتاب هم با همه‌ي هديه‌هاي نقره‌اي خود، ياراي آن ندارد که بر شب نشاني سترگ گذارد
ستاره‌ها را هم توان رويارويي با چيرگي تيره‌ي شب نيست
سر از پنجره بيرون مي‌کني و شهر را مي‌نگري
دشت را و دامنه‌ي تپه‌ها را.
همه‌ي فانوس‌ها خاموش‌اند
همه‌ي ني‌بلک‌ها فروخفته‌اند
از بيشه‌زار زمزمه‌اي برنمي‌خيزد
نه صدايي، نه سرودي
نه کسي، نه ردّ پايي
هيچ و هيچ
همه خفته‌اند، پرندگان حتي؛
و ناگاه آهنگ به هم خوردن بالي است که برمي‌خيزد
نغمه‌اي خوش؛ بي هيچ نشاني از چيزي
تنها صدا است که در گوش تو مانده است؛ و ديگر هيچ
گوش مي‌خواباني
شهپر فرشته است گويا، که از اوج بلند آسمانش به ژرفاي آسمان کوتاه ما آمده است
شهپر فرشته است انگار، که به هم مي‌سايد و ترانه مي‌سرايد
و رؤياهاي ما را زنده مي‌کند
فرشته است اين، که در پي چيزي آمده است
فرشته است اين، که در پي کسي آمده است
فرشته است اين، که در پي کساني آمده است
آمده است که ببرد آيا؟ يا آمده است که بياورد آيا؟
همه خفته‌اند؛ پرندگان حتي؛
پس فرشته دنبال چيست؟
او مي‌جويد و مي‌جويد و مي‌جويد
خواهندگان را
بازگردندگان را
آمرزش‌خواهان را
خيرجويان را
و از همه مهم‌تر،
بدخواهان را
و اين صداي او است:
آي خواهندگان که دست نياز برداشته‌ايد و با تمناي چنگ زدن به رنگين‌کمان، مي‌خواهيد و مي‌خواهيد!
آي بازگردندگان که از بدي‌هاي خود پشيمان‌ايد و در حضيض درّه‌ها پنهان شده‌ايد و روي بالا آمدن نداريد!
آي آمرزش‌خواهان که پيشواز مرا چشم مي‌کشيد تا سراسيمه به سوي من بشتابيد!
آي خيرجويان که آستان مهر مرا مي‌شناسيد و بي‌قرار و شادمان، در درياي دهشِ من تور مي‌اندازيد و بسيار مي‌خواهيد!
کجاييد؟ کجا؟
و
آي بدخواهان؛ شما کجاييد؟
شما را نيز مي‌خوانم،
هنوز زمان باقي است که رشته‌ي بدي‌ها بگسليد
هنوز وقت هست که کاخ آرزوهاي دوزخ‌نشان خود را ويران سازيد
هنوز فرصت هست که بدي واگذاريد
خاموشيِ شب هنوز هست
خيمه‌ي سياهش بر همه جا گسترده است
غنيمتش دانيد، و بگريزيد از پليدي.
اين نداي پاک خدا است:
کيست که خواهش‌هاي بسيار خود را بخواهد، تا به او بدهم؟
کيست که بازگشت طلبد تا او را پذيرا شوم؟
کيست که آمرزش جويد تا او را ببخشايم؟
خيرخواه کجاست؟ بگو: پيش آيد!
و بدخواه کدام است؟ بگو: دست از بدي بشويد!
و اين داستان هر شب است؛ هر شب،
اما نه از آغازش، بل از وقتي که سحر نزديک مي‌شود
از وقتي که اندک‌اندک تارهايي سفيد، در پودهاي دامن شب مي‌تند
و اين داستان هر شب است
هر شبِ هفته، جز يک شب.
اگر گفتي آن شب کدام است که چنين نيست؟
چنين نيست، چنين‌تر است اما!
شبي که فرشته‌اش در پايان شب فرود نمي‌آيد
که فرشته‌اش در نيمه‌ي شب فرود نمي‌آيد
که فرشته‌اش از آغازين‌ترين دمِ شب، آسمان بلند خودش را مي‌گذارد و مي‌گذرد
تا از همان آغاز تاريکي خود را به ما برساند
و دروازه‌هاي دهش و پذيرش و آمرزش را بر ما بگشايد.
پيش آييد اي آنان که به دنبال نيکي هستيد، و رؤياهاي پاک در سر مي‌پروريد!
بس کنيد اي آنان که بدي مي‌کنيد، و در خلسه‌هاي زشت خود خفته‌ايد!
درهاي آسمان باز است؛ باز باز باز!
و آخرين کس که از آن در، به اوج تواند رفت، باز همان فرشته است؛
که دهش و پذيرش و آمرزش خدايي با خود آورد
و کردار سياه و تباه و گناه ما را با خود برد،
برد، تا ديگربار ما را پالوده باشد از ناپاکي و نشاني از آن بر جان ما بازنمانده باشد.
زهي پاکي!
امام رضا(ع) از رسول الله(ص) چنين نقل کرده‌اند:

إن جبرئيل الروح الأمين نزل عليّ من عند رب العالمين، فقال:

يا محمد!

عليک بحسن الخلق،

فإن سوء الخلق يذهب بخير الدنيا و الآخرة.

وه که چه شادمانم امروز!
سپيده که زد، خنده‌اش را ديدم که بر پهناي صورتم غلتيد
نماز را امروز بر سجاده‌اي گزاردم از عشق
تسبيحي که در دست گرفتم، دانه‌هايش همه از جنس رؤيا بود
خورشيد که بالا آمد، مِهرش را بر پوستم پاشيد
گرده‌ي ناني که بر سفره‌ي برکت نهادم، گويي از خوان مقدس آمده بود
از سراي خود که بيرون آمدم، درهاي خانه را نسيمي برخاسته از آسمان بر رويم گشود
کوچه، خيابان، ميدان، بازار، مردم، و در و ديوار را با من نگاهي مهربانانه بود؛ که پيش‌تر آن را به ياد ندارم
خاک عطري ديگر دارد،
درخت برگي شاداب‌تر دارد،
آب زلال‌تروآسمان آبي‌تر است
امروز دست‌هاي مادر ابريشمين تر
امروز زلف دلبردلرباتر
 است، وه که چه شادمانم
از خود مي‌پرسم:
راز زايش اين شادي را کجا بجويم؟
کليد اين گنج‌خانه را در زير کدام تيره‌سنگ اين دشت به چنگ بياورم؟
رمزگشاي اين خانه‌ي اسرار را در ميان برگ‌هاي کدام درخت تناور آويخته‌اند؟
پاسخ‌نامه‌ي اين معمّاي سترگ را بر فراز کدام کوه بلند پنهان کرده‌اند؟
*زنجيره‌ي پرسش‌هايم را پاياني نيست که خواب دوباره مرا درمي‌ربايد
دشتي مي‌بينم همه آلاله
تپه‌اي  همه از مخمل سبز
دريايي  همه زلال
و قايقي با دو پاروي  از چوب درختان  بلوط
آرام گرفته در کرانه‌ي آب
دريا مرا چشم مي‌کشد
قايق مرا مي‌خواند
وتپه‌ي مخملين و دشت آلاله‌هاي سرخ به من خوش‌آمد مي‌گويند
خواب‌هاي بي‌رؤياي من سپري شده، و فصلي تازه فرا رسيده است
رؤياهاي من همه داستان فردا است
فرداي پرشکوفه
فرداي روشن
امروزِ من همه در شادماني گذشت
و فردايم نيز حکايتي از شادماني دارد
سرگشتگي من بي‌پايان است، و پرسش‌هاي من بي‌شمار
که ناگاه فانوسي روشن مي‌شود و مرا ره مي‌برد، بي آن که کسي به چشم آيد
فانوس از پيش و من از پس
مي‌رود و مي‌روم، و مي‌رويم
از زير درختان تناور، از روي ريگ‌هاي درشت، از فراز سنگ‌هاي ستبر، از ني‌زارهاي مبهم و گنگ، مي‌گذريم 
به سرايي مي‌رسيم؛ همه نور، فانوس رنگ مي‌بازد، نور مي‌بازد، خاموش مي‌شود
و من مي‌مانم و دنيايي از روشنايي
دامن‌دامن نور بر من مي‌تراود
عطري در فضا مي‌پراکند
و صدايي برمي‌خيزد
از سرچشمه‌اي ناپيدا
و مي‌پرسد که:
اين همه را ديدي؟
خوش داري که اين همه هيچ‌گاه از تو دريغ نشود؟
پس دست به کار شو و خود آن را از خود دريغ مدار
مي‌پرسم: چگونه؟
مي‌گويد: با روي خوش، با خوي خوش،
با رفتاري که کس از تو در رنجش نيايد،
با گفتاري که کس از تو نيازارد،
با کرداري که ذات مقدس خدا را خوش آيد،
با پنداري که او به تو آموخته است.
اين چنين باش،
زندگي همواره بر تو چنين خواهد ماند
و در آن سراي نيز آسوده خواهي بود
و رؤياهايت براي فردا زنده خواهد شد
و گرنه، مخواه
که تو را آرزويي باشد!
و رؤيايي و اميدي
که روزگاري خوش را چشم داشته باشي!
امام رضا(ع) فرمود:

إن الله أوحي إلي داود:

إن العبد من عبيدي ليأتيني بالحسنة فأدخله الجنة.

قال: يا رب! و ما تلک الحسنة؟

قال:يفرّج عن المؤمن الکربة، و لو بتمرة.

فقال داود: حق لمن عرفک أن لاينقطع رجاؤه عنک.

فراوان شنيده‌ايم که «پاداش نيکي بهشت است»
بسيار در گوش من و تو خوانده‌اند که «اگر نيکي کنيد، سرانجام به مينو اندر آييد»
من، تو، او... همه چشم به کاخ بهشت دوخته‌ايم، به باغ بهشت، به شهر بهشت؛
تا فرداي بي‌پايان خود را در آن سپري کنيم:

دستاورد امروزمان؛
کاخي که خشت‌ آن را امروز بر هم مي‌نهيم
باغي که بذرآن را امروز در خاک پنهان مي‌کنيم
خداشهري که نقشه‌اش را امروز بر زمانه مي‌کشيم
خانه‌اي که کليد آن را در اين سرا مي‌سازيم.
کاخ گر چه بلند، باغ گر چه بزرگ، شهر گر چه وسيع، خانه گر چه فراخ؛
کليدش خُرد است
کليدرا  نسبتي با دروازه نيست
نه دراندازه ونه جنس ونه پايداري
که خود مي‌سازيم و خود خراب مي‌کنيم
دندانه‌هايش را خود به‌نرمي مي‌تراشيم و خود به هم مي‌ريزيم
کليدي از جنس نيکي
نيکي‌هاي روز و شب خرد و کلان  پيدا و پنهان اندک و بسيار خودمان
از به سامان آوردن جامعه‌اي
تا  دست گیری کودکي تنها
تا بوسی بر دست مادري

 تا زدودن اندوه دردمندي 

تا سيراب  تشنه‌اي خشکيده‌لب
تا پناه درراه مانده‌اي سرگشته
و تا تمری در دهان اهالي قبيله‌ي ايمان
کليد بهشت اينها است
اميد بايد داشت
شمع جان را زنده بايد داشت، به اميد
روزن پيش رو گشوده بايد داشت، 
چراغ دل را مگذار تا فسرده شود
شعله را مگذار تا به خاموشي گرايد
کليد در دست تو
فردا از آن تو ست 
خدا را بشناس، کليد  فراهم ساز،