نظريات معارض علماي پيشين پيرامون نقش و جايگاه فقه در علوم اسلامي
مساله بعدي آن است كه: امام راحل در انديشه هاي حكومتش راه فقيهان قبلي را طي كرده است. شما مي بينيد 2نظر؛ يا قرائت، يا برداشت هست. يكي شاخص و رسمي فقيهان ماست، يكي هم گاهي عرضه شده و عرضه مي شود.
مرحوم علامه حلي (رض) از صاحب نامان فقه ماست؛ ايشان در طليعه تحرير مثل سائر فقهاء، مي فرمايند بعد از معرفت ذات اقدس اله، علمي به عظمت علم «فقه» نيست. براي اينكه مصلحت معاش و معاد را او تامين مي كند، نظام دارين را او تامين مي كند. افضل العلوم بعد معرفه الله فقه است، براي اينكه همه اين كارها از فقه برمي خيزد. آن گاه اين حديث را از وجود مبارك امام كاظم(ع) كه از رسول خدا(ص) نقل شده است، بازگو مي كند؛ انما العلم ثلاثه آيه محكمه، او فريضه عادله، او سنه قائمه(6). اين فرمايش را ايشان مي فرمايند؛
در مقابل، شما مي بينيد يك حرف ديگري هم هست، و آن اين كه اصلا فقه جزء علوم نيست، جزء علوم انساني نيست! بنگريد؛ اين را يك روحاني مي گويد. كه: چرا فقه جزء علوم انساني نيست؟ براي آنكه استاد ما مرحوم آقاي بروجردي (قدس سره) فرمودند: كار اصول بيان حجت در فقه است؛ يعني اصول عهده دار اين است كه ثابت كند حجت بين عبد و مولا چيست؛ آنچه كه خدا بر بنده احتجاج مي كند، آنچه كه بنده بر خدا احتجاج مي كند چيست! معيار حجتين را فن اصول مي دهد.
فقه مي آيد؛ به استناد آن معيارها، حجت هاي بين عبد و مولا را تبيين مي كند، بدون اينكه نظر داشته باشد به كشف تكوين، بدون اينكه نظر داشته باشد به اكتشاف تشريع؛ فقط محور كارش بيان حجت بين عبد و مولاست. نه كاري دارد كه حقائق تكويني را تبيين كند، نه رسالتي دارد كه حقائق تشريعي را تبيين كند، به واقعي برسد. چنين چيزي شايسته است كه آن را از رديف علوم انساني، اعم از حضوري و حصولي بيرون ببريم؛ و آموختگان چنين علمي را هم نمي توان عالم دانست! مگر نه آن است كه شما مي گوئيد: العلماء ورثه الانبياء(7) ؟ اينها علماء نيستند! اينها صاحب حجج اند. پس، اين حرف، در برابر امام!! ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا! حرفي است كه الان خريدار هم دارد. توجه كرديد؟!!
برداشت هاي ناصواب برخي از گذشتگان از رابطه حكومت و دين
شما در آغاز قالب كتابهاي فقهي مي بينيد كه مي گويند: بعد از علوم رباني، علمي به عظمت فقه نيست؛ براي اينكه مصلحت معاش و معاد را تامين مي كند. چي بايد و چي نبايد! خب اينها ناظر به واقعند؛ اگر به واقع رسيدند كه 2 اجر دارند، نشد كه 1 اجر دارند. چرا ناظر به كشف واقع نيست؟! مي گويند: اين اصلا جزء علم انساني نيست. بايد اين را از علوم انساني بيرون برد، و آموختگان اين پيشه و حرفه را هم نمي شود جزء علماء دانست. آن مي گويند: بر فرض كه اين جزء علوم انساني باشد، فقه آموختگان را بشود علماء دانست، اما خود دين از سياست جداست! حكومت از دين جداست. براي اينكه يك بيان روشني حضرت امير(ع) دارد كه فرمود: لابد للناس من امير بر او فاجر(8). مردم، حكومت مي خواهند؛ چه عادل باشد، چه غيرعادل. وقتي مردم حكومت مي خواهند، بدون حكومت زندگي ميسور نيست؛ چه آن حاكم عادل باشد، چه غير عادل؛ اين يك دليل روشني است كه حكومت از دين جداست. اين هم يك حرف!اما اين حرف را وجود مبارك حضرت امير در زماني گفته بود كه حكومت، خود را حكومت ديني دانست. در برابر خوارج كه مي گفتند: لا حكم الالله، حضرت فرمود: من هم مي گويم لاحكم الا لله، ولي شما مي گوئيد: لا اماره الا لله! شما مي خواهيد حكومت تان را انكار كنيد، نه حكم را! ما مي گوئيم: تنها منبع حكم، ذات اقدس اله است. (9) هرگونه ادله اي كه به عنوان منبع حكم ياد مي شود؛ اينها در حقيقت منبع نيستند، اينها كاشف از منبع اند. منبع حكم فقط ذات اقدس اله و اراده الهي است، اما شما كه مي گوئيد: لا حكم الالله، منظور اين است كه: لااماره الا لله! در حالي كه بدون امارت نمي شود. مردم حكومت مي خواهند؛ چه صالح، چه فاجر!
ولي اگر سخن صاحب دين را مي شنويد، حكومت بايد به دست بر و نيك و عادل و عالم باشد؛ بيان نوراني سيدالشهداء(ع) اين است كه: ما الحاكم الا العالم باحكام الله! به حياتم سوگند حكومت جز براي مردان الهي شايسته نيست. اگر خود حضرت امير را نگاه مي كنيد، فرمود: خداي سبحان از علماء تعهد گرفته كه مشكل مردم را حل كنيد. لولا ما اخذالله علي العلماء ان لايقاروا علي كظه ظالم و لا سغب مظلوم. (10) اينها بيان نوراني خود حضرت امير است و آن بيان نوراني سيدالشهداء(ع) است كه حاكم جز مرد الهي نخواهد بود.
آنوقت با آن بيان لابد للناس من امير بر او فاجر مي گويند بالصراحه اين دين از حكومت جداست. ممكن است حاكم نظير طبيب باشد! مردم براي تنظيم كارها نيازمند به حاكمند، حاكم در كشور داري بايد امين باشد؛ ولو ممكن است مشكلات اخلاقي ديگر هم داشته باشد. مثل اينكه مردم دردمند محتاج به پزشك اند، آن پزشك بايد در فن طبابت امين باشد؛ ممكن است مشكل اخلاقي ديگر هم داشته باشد. اين بيان روشن است كه دين از حكومت جداست!! اين يك حرف.
لزوم بهره مندي علماء از وراثت انبياء و اولياء در كنار علوم رائج
الان وظيفه همه ما هم تبيين (انديشه امام) است، هم تبيين (انگيزه امام). اينها كه مي گويند: علما ورثه انبياء هستند، يعني از خود خاندان عصمت و طهارت رسيده است؛ در جريان علم الوراثه، گذشته از درس ساليان، يك پيوندي هم لازم است. ممكن است كسي چندين سال در حوزه يا دانشگاه درس بخواند، از علم الدراسه طرفي ببندد، اما از علم الوراثه سهمي نداشته باشد! براي اينكه او رابطه اي ندارد با مورثش. اگر در علم الوراثه يك پيوند اخلاقي و اعتقادي و ديني لازم است، چه اينكه لازم است؛ بايد درست اين مساله را با انگيزه حل كرد.
پيمودن راه رسالت پيامبر اكرم(ص) از سوي امام راحل(ره)
وجود مبارك پيغمبر دو تا حرف زد؛ فرمود: بشر مي تواند پيغمبر بشود، و من همان بشرم. امام راحل دو تا حرف زد، فرمود: فقيه مي تواند حاكم باشد و من همان فقيه ام؛ اين را مي گويند (هنر) ! وقتي كه امام (رضوان الله عليه) رحلت كرد، آن روز يك حرفي ارائه شد؛ و آن حرف اين بود كه: فقيهان ديگر آمدند، تلاش و كوشش كردند، در محدودأ حوزوي ها تحول ايجاد كردند. حالا ممكن است مثلا در يك مطلبي 5 دليل اقامه شده، يك فقيهي يا يك اصولي يكي را نقد مي كند، يك دليل ديگر اثبات مي كند؛ اينها تصرفات موضعي است.
يك وقتي كسي مي آيد مثل مرحوم استاد اكبر، آقا باقر وحيد بهبهاني و مي گويد: رابطأ فقيه با مردم، رابطأ «مرجع» با «مقلد» است. در برابر اخباريون كه مي كوشيدند بگويند رابطأ فقيه با مردم، رابطأ «محدث» و «مستمع» است و اجتهاد ممنوع است؛ آن روز اين حرف هم خريدار داشت، و بازار اجتهاد كساد و بسته بود؛ با تلاش و كوشش اصوليين عموماً و مرحوم آقا باقر وحيد بهبهاني (قدس سره) خصوصاً اين سد پليد شكست. ثابت شد كه رابطأ فقيه با مردم، رابطأ مرجع است با مقلد؛ اين ساليان متمادي بود.
سايه افكن بودن ولايت فقاهت بر شخص فقيه و توده مردم
امام آمد، حرف تازه ارائه كرد؛ گفت: رابطأ فقيه با مردم رابطأ امام است و امت، و من آن فقيه ام، و دهن اين دولت را مي زنم؛ من امام ام! اين حرف را نه از جهت آن كه روح الله الموسوي است؛ چون فقيه حاكم نيست، اين فقاهت است كه حاكم است.
فقيه اگر اين 3 سمت را دارد؛ يعني اگر سمت (افتاء) دارد، سمت (قضاء) دارد، سمت (ولاء) دارد؛ خودش از آن جهت كه داراي شخصيت حقيقي است، در صحن جمهور است، در صف مردم است! اگر فتوا داد، عمل به آن فتوا واجب است؛ چه بر خود، چه بر ديگري. اگر حكم قضائي صادر كرد، عمل به آن حكم واجب است؛ چه بر او، چه بر مردم. نقض آن حكم حرام است؛ چه بر او، چه بر مردم. اگر حكم ولائي صادر كرد، عمل به آن حكم واجب است؛ چه بر او، چه بر مردم. نقض آن حكم حرام است؛ چه بر او، چه بر مردم.
پس روح الله الموسوي حاكم نيست، الان هم سيدعلي حاكم نيست؛ الان فقاهت حاكم است! مگر ما زير بار اشخاص مي رويم؟! ما زير بار مكتب مي رويم. ولايت فقاهت است در حقيقت، ولايت عدالت است. اگر خداي ناكرده او يك رأيي صادر كند، خودش را مستثني بداند، بگويد من زير بار اين حرف نمي روم، شما بايد زير بارش برويد؛ آنجا مي شود استبداد ديني. اما فقاهت دارد ولايت مي كند؛ والي مردم فقاهت است و عدالت، نه شخص فقيه!
تأسي امام راحل(ره) به اميرمؤمنان(ع) در شيوأ مردمي رهبري انقلاب
وجود مبارك حضرت امير در آن طليعه امر فرمود: من استحقاق دارم؛ براي اينكه اينها نه آشناي به مسائل گذاشته اند، نه آينده و چون من مورد قبول مردم ام، من به دهن اين مردم رويگردان از حق مي زنم. كسي وارث علي است كه حرف علي را بزند؛ و كسي وارث علي است كه كار علي را بكند! و اين كشور را او حل كرد.
شايد در جمع شما كساني باشند كه سن شان جريان كودتاي ننگين ۲۸ مرداد را ادراك كرده باشند. ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ هجري شمسي، قبل از ظهر در ميدان قيام تهران كه قبلا به عنوان ميدان شاه بود و هم اكنون به عنوان ميدان قيام است؛ عده اي ريختند روي طبق دار و گلابي فروش كه چرا داد مي زني و مي گوئي: اي شاه ميوه؛ بگو: گلابي نطنز! چرا اسم شاه را مي بري؛ بحبوحه رشد مصدق بود، و مي گفتند: مرگ بر شاه. و اين دست فروش را مصدوم كردند كه چرا اسم شاه را مي بري! نگو شاه ميوه، بگو: گلابي نطنز؛ بعدازظهر همان روز گفتند: جاويد شاه!! مصدق به زندان رفت، سپهبد زاهدي روي كار آمد؛ و كودتاي ننگين شد، آب هم از آب نجنبيد.
وقتي امام راحل (رضوان الله عليه) حركت كرد؛ روز ۱۷ شهريور ۵۷ هزارها نفر گفتند: مرگ بر شاه، و همه اينها به خاك و خون افتادند، ۱۸شهريور گفتند: مرگ بر شاه، ۱۹ شهريور هم گفتند: مرگ بر شاه؛ اين فرق دين است با غير دين، اين فرق حضور فقاهت است با غيرفقاهت! آن با چهار تا كشتن و كشتار حل مي شد، اين حل شدني نيست! اينجا مردم با انديشأ امام و با انگيزأ امامت امام براي دين آمدند.
چرا آمريكا الان قدرت ندارد حمله بكند؟! براي اينكه مردم نمي خواهند زنده باشند! ملتي را كه نمي خواهد زنده باشد نمي شود اسير كرد! اينها تا زنده اند، مي جنگند. بعد هم كه مردند خاك ويران شد قيمتي ندارد! آنكه مي گويد:
ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم
موجيم كه آسودگي ما عدم ماست
او كه نمي شود تحت سلطأ كسي قرار بگيرد! روي اين بيان، امام راحل را ديديد كه حرف جديدي نيآورد. همان حرفي را كه مولايش علي بن ابيطالب در آغاز داشت، ايشان هم دارند؛ در انجام داشت، ايشان هم دارند. اين شده ولايت فقاهت و ولايت عدالت.
وجوب آشنائي طلاب و فضلاء با شبهات روز و ضرورت پاسخگوئي عالمانه به آنها
الان متأسفانه فقه ما آن فقه شيخ انصاري نيست، فلسفه ما فلسفه صدرالمتألهين نيست. ما يك طلبه فيلسوف حكيم داشته باشيم مثل شهيد مطهري، كم است، خيلي كم است! فقيه نامي هم داشته باشيم، خيلي كم است. اما لااقل در علوم ديگر بر شما واجب عيني است، نه واجب كفائي. اين مجلات عميق علمي را بايد مثل كفايه و مكاسب، خوب مطالعه بكنيد، با صاحب نامان و صاحب نظران مشورت بكنيد كه اين كجا را مي خواهد بزند! شبهه شناس باشيد، اين ويروس را حل كنيد.
مگر شما اين ملل و نحل را نخوانديد؟! اين ملل و نحل ابن حزم دو جلد است، ملل و نحل شهرستاني دو جلد است؛ «ملل» را انبياء آوردند، «نحل» را يك عده درس خوانده ها آوردند! در برابر هر ديني يك قرائت مجعول و مشكوكي هست به عنوان نحله. ملت را انبياء آوردند، شده يك جلد؛ نحله را همين ها آوردند! اگر كسي كه مسلط بر كفايه و مكاسب باشد كم است، چه اينكه كم است؛ و اگر كسي مسلط بر اسفار باشد، چه اينكه كم است؛ لااقل اين مجله هاي عميق را براي رضاي امام زمان آدم بايد خوب بخواند؛ بفهمد كه شبهه كجاست.
ظهور شبهات فتنه انگيز فراوان پس از ارتحال امام راحل(ره)
بعد از رحلت امام و پذيرفتن قطعنامه، يك برنامأ تخريبي مرموز مستور۱۰ساله را شما ديديد؛ بعد از ۱۰سال كشف شد. ما دفعتاً ديديم فلسفأ جان هيك و جان هاپس و اينها را ترجمه كردند، مخفيانه براي ما فرستادند، گفتند: اگر منتشر بشود، شما شرعاً مسئوليد؛ به دست كسي ندهيد، پاسخ بدهيد. اين فلسفأ جان هاپس عصاره اش اين است كه: (معاذالله) تمام ادلأ اثبات مبدأ زيرش آب بسته شد! ما دليلي نداريم كه خدا وجود دارد؛ اين ادله همه اش مستور. ديديم طولي نكشيد كه اين 05-04 نسخه اي كه براي خواص فرستادند، شده 5-4 هزار نسخه و در كوي و برزن راه افتاد! اين مال آن مقطع. به لطف الهي عده اي از دانشگاه و حوزه ها برخاستند، بالاخره پاسخي به اين شبهات دادند، و ادله را تبيين كردند، از دين حمايت كردند، تا آن رد شد.
آن فتنه و آن ويروس كه رخت بر بست، آمدند؛ گفتند: بله، خدا هست، دين هست، اما دين كاري با حكومت ندارد! جريان سكولار پيش آمد. عدأ زيادي هم دست به قلم بردند، جواب دادند كه نه، دين حكومت دارد، از حكومت جدا نيست؛ تا حدودي البته اين فتنه از بين نرفت، ولي كم شد.
در مقطع سوم پلوراليسم روي كار آمد؛ گفتند: بله، دين هست، حكومت دارد؛ اما ديني كه زيد مي فهمد، يا ديني كه عمرو مي فهمد؟!در مقطع چهارم و پنجم تهاجم، بلكه شبيخون به ولايت فقيه شد. گفتند: دين هست، حكومت دارد، اما ولايت ندارد؛ وكالت دارد كه اين فتنه هنوز هم هست. مقطع پنجمش اين بود كه: بله، دين هست. ولايت دارد، ولايت فقيه است؛ اما ولايت فقيه، زيد نيست و عمرو است! اين برنامه تخريبي ۱۰ سال تعيين شده است.
يك طلبه دركنار سفره امام زمان بنشيند؛ نه فقيه بشود كه مكاسب دستش باشد، نه فيلسوف بشود مثل مطهري كه اسفار دستش باشد، نه از اين مقالات بتواند كاملا دفاع كند! اين موتمرها براي آن است كه ما يك چنين فضلائي را تربيت كنيم. شبهه شناختن، پاسخ دادن؛ اين جزء واجبات عيني است. براي اينكه منبع اعتباري كه قيام نكرده! و اينچنين نيست كه اگر ما شبهه را جواب نداديم؛ باطل، يموت بترك ذكره. كي گفت باطل يموت بترك ذكره؟! حق هم يموت بترك ذكره؛ به دليل اينكه۲۵۰۰ سال حق دراين مملكت مرده بود. اين يك اصل كلي است! اگر كسي تبيين نكند، تعليل نكند، دفاع نكند، اين هم مي ميرد! حالا اينچنين نيست كه به ذات اقدس اله آسيب برسد؛ اين مائيم كه مصدوم مي شويم.
شكوفايي گنجينه هاي دروني بشر توسط رهبران الهي
وجود مبارك پيغمبر آمده، هم عقلانيت ايجاد كرده. هم بحران هويت. اين كه فرمود: و يثيروا لهم دفائن العقول (11) «اثاره» يعني شوراندن. «ثوره» يعني انقلاب. اينها مثيرند. رهبران انقلابي اند. شوراندن. شكوفاكردن، زير و روكردن، اين را مي گويند: ثوره. آنها آمدند اثاره كنند. اين دفينه ها و گنجينه هاي نهادين و نهايي را شكوفا كنند. چه دربخش انديشه شكوفا مي كنند، چه در بخش انگيزه شكوفا مي كنند. قسمت مهم شبهه حجازيون اين بود كه مگر بشر مي تواند پيغمبر باشد؟ ايشان برهان اقامه مي كردند؛ مكرر در مكرر، چه در سوره انعام. چه در سائر سور حرف آنها اين بود.
اينها مي گفتند: تو ساحري، تو مجنوني، تو كاهني و مانند آن؛ نه براي اين است كه اصل نبوت حق است، بشر مي تواند نبي باشد، ولي تو دروغ مي گويي! نه؛ مي گويند: تو دروغ مي گويي. مگر بشر مي تواند پيغمبر باشد؟! آن مسائل مال اهل كتاب بود كه اهل كتاب، رسالت را في الجمله قبول داشتند، نه بالجمله؛ مي گفتند: رسالت حق است، بشر مي تواند رسول باشد؛ اما تو نيستي! ولي وثنيين حجاز مي گفتند: مگر بشر مي تواند پيغمبر باشد؟ قياس استثنايي شان هم اين بود كه: اگر بشر پيغمبرشدني بود، با هم پيغمبر مي شديم.
بنابراين وجود مبارك رسول اكرم آمد، عقلانيت را، امر معقول را، امر علمي را؛ يعني انديشه نبوي را تبيين كرد. بعد انگيزه نبوي را حمايت كرد و اجرا و پياده كرد. هم يثيروا لهم دفائن عقول نظري، هم يثيروا لهم دفائن عقول عملي.
تفاوت معرفتي برداشت امام راحل(ره) از مسئله ولايت فقيه و حكومت اسلامي با فقهاي پيشين.
و امام راحل(رض) آمد؛ هم مسئله حكومت را خوب تبيين و تعليل كرد. (خيلي فاصله است ميان بيانات ايشان با مرحوم نراقي) و هم انگيزه را. آنها شايد فكر مي كردند كه اين واجب مشروط است. نه مطلق؛ مقدماتش حصولي است. نه تحصيلي. اين روي انديشه ناب اسلام شناسي كه داشت. فهميد، اين واجب مطلق است، نه مشروط؛ مقدماتش تحصيلي است، و نه حصولي. تحصيلش هم با تبعيد است و زندان است و بدنام شدن است و آواره شدن است و مانند آن.
يك وقتي من رفتم منزل مرحوم حاج آقا مصطفي (رض) كه دوست ما بود. در آن بحث ها هم شركت مي كرد، مورد علاقه ما هم بود. آنوقت ايشان تازه در همان اندروني منزل امام منزل داشتند؛ آن روزها هم يك كسي درباره بعضي از اهل معرفت حرفي داشت. حالا نمي دانم سيدنا الاستاد مرحوم علامه اين حرف را زد. يا امام راحل اين حرف را زد كه اگر اينها درباره آن عارف سخني مي گويند، فقط بيايند مقدمات فتوحات را فهرست كنند؛ همين! فهرست كردن مقدور اينها نيست.
لزوم درك محضر اساتيد در كنار فراگيري علوم و دانش ها
مرحوم علامه حلي در اول تحرير مي فرمايد: هر علمي يك اسراري دارد، يك زبان و زماني دارد، يك رمز و رازي دارد فرمود: اياكم والصحفيون. (21) مبادا با كتاب عالم بشويد بلكه بايد زانو بزنيد پيش محضر اساتيد. آن روز فرمود: مبادا فقط مطالعه كنيد، بلكه ببينيد استاد چه مي گويد امروز بايد گفت: اياكم والاشرطه؛ مبادا با نوار عالم بشويد! فرمايش علامه در آغاز تحرير اين است كه وجود مبارك معصوم (ع) فرمود: خذوا العلم من افواه الرجال. (31) آن مردم رنج ديده استخوان خردكرده؛ همه حرفها را كه درس ها نمي گويند، همه حرفها را كه در كتابها نمي گويند؛ آن راز و رمز را درمحضرهاي خصوصي مي گويند. فرمود: محضر ببينيد، استاد ببينيد؛ اياكم والصحفيون. چون معصوم فرمود: خذواالعلم من افواه الرجال.
* بخشهايي از سخنراني معظم له در كنگره امام خميني(ره) و انديشه حكومت اسلامي؛ قم- بهمن ۱۳۸۷
پي نوشت ها:
(1) مدثر/ 36
(2) فرقان/ 1- با تلخيص
(3) سبأ/ 28
(4) برداشت از: نهج البلاغه/ خ 6
(5) الكافي/ 2/ 18
(6) الكافي/ 1/23
(7) وسائل الشيعه/ 72/ 87
(8) نهج البلاغه/ خ 40
(9) برداشت از: نهج البلاغه/ خ 04
(01) نهج البلاغه/ خ 3 (شقشقيه)
(11) نهج البلاغه/ 1
(21) منيه المريد/ 042- نقل از تحرير
(31) عوالي اللالي/ 87