تفكر معكوس وتفكر بدبينانه
در عمل ، بهتر است متفكر به جاي آنكه در هر لحظة ممكن نكات منفي را به صورت معترضه و به حالت مباحثه معمولي بيان كند، آنها را جمع كرده و در قالب يك بيان رسمي مطرح كند. در اين باره قاعدههاي بنيادي را ميتوان به صورتهاي زير بيان كرد:
1- آيا احساس درست و موجه است؟
2- آيا پيامدي هم دارد؟
3- آيا الزاماٌ پيامدي دارد؟
4- آيا پيامدهاي ديگري ممكن است؟
منظور از «پيامد»، هر چيزي است كه به دنبال چيز ديگري ميآيد. اغلب، پيامد يك نتيجهگيري است.
تاكنون به تفكر بدبينانه به عنوان روش تفكر نگاه كرديم، حال به موضوع ميپردازيم.
آيا واقعيتها صحيح است؟ آيا واقعيتها مناسب است؟ در تفكر تحليلي واقعيتها فراهم ميآيند ولي در تفكر بدبينانه مورد چالش قرار ميگيرند. چالش ارقام و گزارشها يكي از كاربردهاي سادهتر و آشكارتر تفكر بدبينانه است. در اين مورد هدف تفكر بدبينانه، نشان دادن اين مطلب است كه واقعيتها غلط است يا واقعيتها غيرقابل بهرهبرداري است. اگر لازم باشد تصميم مهمي براساس واقعيتها اتخاذ شود، در آن صورت – ولو ضعيف- غيرقابل بهرهبرداري بودن آنها بايد به تلاشي در جهت واقعيتها يا ارقام بهتر صورت گيرد. قصد متفكر بدبينانه ايجاد همة ترديدهاي ممكن به شيوة وكيل مدافع در يك دادگاه نيست، بلكه نشان دادن همة ضعفها به شيوهاي عيني است.
تجربههاي زيادي وجود دارد كه به صورت واقعيتها و ارقام به كميت درنيامده است. تفكر بدبينانه ميتواند نشان دهد در كجا يك پيشنهاد يا اظهار مطلب با چنين تجربهاي نميخواند. مثلاً كسي به هنگام بحثي ميگويد: «براساس تجربة من، مردم اگر ببينند كه از تلاشِ بيشتر، قدرداني ميشود و در صورتي كه اين قدرداني به صورت پاداشي قابل لمس باشد، در آن صورت خيلي خوب پاسخ ميدهند». زيرا تجربه، امري شخصي است و افراد مختلف ممكن است تجربههاي متفاوت داشته باشند.
گاهي بدبينانه با چيزي از جنبههاي انتزاعي به چالش برميخيزد. اين امر در واقعيتهاي علمي، يافتههاي پژوهشي، دادههاي مسلم و غيره ميتواند پيش آيد. مثلاً كسي ميگويد: «فكر ميكنم اين اشتباه است. اغلب فروشگاههاي بزرگ بيش از 2 تا 3 درصد برگشت سود ندارند».
در مواقع ديگر متفكر بدبينانه در عرضة تجربة شخصياش محق است. مثلاً كسي ميگويد: «آنچه شما ميگوييد با تجربه بيست ساله من نميخواند».
همچنين وظيفة متفكر بدبينانه است كه خطرها، قمار كردنها، نارساييها و دشواريهاي بالقوه را كه ممكن است در آينده بروز كند، مطرح سازد. نگاه به آينده ميتواند از طريق تجربيات گذشته باشد و يا ممكن است به صورت رويارويي با گرايشها و طرحهاي متفاوت تفسير شود.
هميشه ميتوانيم نسبت به گذشته مطمئن باشيم ولو اين كه هميشه يقين نداشته باشيم كه درس معيني از گذشته، امروز در وضع ويژهاي كاربرد دارد. در مورد آينده بايد به طور نظري پيشبيني كرد. تفكر خوشبينانه به همه چيز نظر خوبي دارد. يكي از كاربردهاي تفكر بدبينانه ايجاد تعادل نظري- منفي است. « اينها ميتواند غلط از آب درآيد» .
در اينجا به چيزي ميرسيم كه ميتوان آن را « سؤال منفي » ناميد. متفكر بدبينانه در واقع ميگويد: « من اين عقيدة منفي را دارم. اين برعهدة شماست كه مرا قانع كنيد كه در اشتباهم».
چگونه ميتوان با مخالفتهايي كه تفكر بدبينانه مطرح ميكند مقابله كرد؟ نخستين اصلي كه بايد به خاطر داشت اين است كه اين يك حالت نقشهسازي است و نه استدلال.
راه نخست ايناست كه به نظر مخالف، توجه و آن را تصديق كنيم.
راه دوم ؛ اين است كه نظر مخالف را تصديق كنيم، ولي نظري موازي عرضه كنيم كه مورد منازعه بودنش محتمل نباشد.
راه سوم؛ تصديق خطر و ارائه پاسخهاي پيشنهادي است.
راه چهارم، انكار اهميت خطر است. يعني تفكر بدبينانه در برابر تفكر بدبينانه طرف مقابل.
راه پنجم؛ عرضة ديدگاهي جانشين است و قرار دادن آن در كنار ديدگاه تفكر بدبينانه.
اقسام پنج گانة خطا
برخي از خطاها بخش طبيعي فراگرد تفكر ماست زيرا مستقيماً از طرز كار ذهن مايه ميگيرد. تفكر بدون خطا مانند موتور احتراقي بدون درد است.
قسم اول: خطاي خطي (Monorial Misgtake)
خطاي خطي وقتي روي ميدهد كه از يك ايدة مستقيم به ايدة ديگر برويم.
كودكي با خود ميگويد : « بچه گربهام زير باران مانده و خيس شده است. آن را در ماشين خشك كن مياندازم زيرا مادرم لباسهاي خيس را همين طوري خشك ميكند».
قسم دوم : خطاي اندازه (Measure Mistake)
اين قسم خطا مستقيماً از نحوة عملكرد مغز سرچشمه ميگيرد. در اين مورد نيز ذهن از ايدهاي به ايده ديگر حركت ميكند، منتهي چنانچه از جنبة « اسم » به ايدهها نگاه كنيم اشكالي نميبينيم اما اگر از نظر « اندازه » در آنها نظر بيفكنيم، ميبينيم فاقد اعتبار است.
مثلاً كسي با خود ميگويد: «با پاداش آخر سال، يك ماشين خواهم خريد ». قطعاً حركت از ايدة پاداش به خريد ماشين اشكالي ندارد، اما شايد مقدار پاداش آنقدر نباشد كه جوابگوي خريد ماشين شود.اين خطا بيشتر در مواردي اتفاق ميافتد كه قبلاً آن را تجربه نكرده باشيم، به خصوص اگر ايده انتزاعي باشد مانند عشق، قدرت، عدالت و ..... در موارد انتزاعي چون ميزاني براي ا ندازهگيري نيست، ناچاريم از صفت استفاده كنيم. صفاتي همچون : خيلي، به شدت، اندكي، مقداري و .....
قسم سوم: خطاي مغايرت (Misfit Mistake)
اشتباه مغايرت هنگامي رخ ميدهد كه يك ايده با اطلاعاتي كه واقعاً موجود است وفق ندهد. پس ما به فوريت و براساس آن مقدار از خصوصيات يك پديده كه به نظرمان رسيده، نتيجهگيري ميكنيم. حال چنانچه اين مقدار از خصوصيات تنها جزء كوچكي از خصوصياتي بوده كه ميشده در نظر گرفت، احتمال اشتباه قطعي است.مثلاً كودكي از پشت، زني را ميبيند با همان لباسهاي مادرش و هيكلي مانند او. كودك به طرف آن زن ميدود اما هنگامي كه زن رويش را برميگرداند ، كودك ميبيند كه مادرش نيست.
البته نتيجهگيري ما با توجه به اطلاعات موجود درست است اما هنگامي كه اطلاعات تازه برسد ممكن است مشخص شود كه خطايي در كار است.
ارتكاب خطاي مغايرت نيز سهل است. زيرا ذهن واقعاً ياراي آن را ندارد تا جميع جوانب را در نظر بگيرد. ذهن با استفاده از الگوهاي مستقر و تثبيت شده كار ميكند، درجة سرعت و كارآمدي ذهن، منوط به شناختن اين الگوهاست.
قسم چهارم : خطاي لاغير (Must-be Mistake)
اين قسم خطا همان خطاي كبر و نخوت است و برعكس ساير انواع خطا، خطايي است كه به آينده مربوط است نه به گذشته و حال. اين خطا مربوط به نفس ايده نيست، بلكه به نحوه جلوگيري از توسعه و ساخته شدن ايده مربوط ميشود. در اين خطا شايد از نظر نحوة ارتباط اطلاعات و اخذ نتيجه اشكالي در بين نباشد. ولي اين خطا از آن نخوتي مايه ميگيرد كه « نتيجه » را در چنگال آهنين خود ميفشارد و آن را ثابت و لايتغير ميكند و به آن اجازة تحول بيشتر نميدهد. اين خطا همان است كه ميگوييم « همين است و جز اين نيست ».
اين نوع خطا نه تنها جلوي تحول ايدهها را ميگيرد بلكه گاهي ديگر ايدهها را نيز نفي ميكند، به اين دليل كه فكر ميكند خود به اندازة كافي خوب و مناسب است.
قسم پنجم : خطاي غفلت (Mislead Mistake)
اين نوع خطا را خطاي « از قلم انداختن »، « گزينش » يا « انتخاب ناقص » هم ميگويند. اين اشتباه هنگامي رخ ميدهد كه تنها با توجه به يك جزء از وضعيت نتيجه را اتخاذ كرده و سپس آن نتيجه را به كل وضعيت اطلاق دهيم. اين خطا وقتي رخ ميدهد كه از كل وضعيت اطلاعي نداشته باشيم. اگر حوزه توجه گستردهتر شود ميتوان از اين خطا دوري كرد.
در ميان خطاها، خطاي مغايرت راحتتر از بقيه خطاها تصحيح ميشود زيرا مطلبي از نظر دور مانده و به محض آگاه شدن بر مطلب، آن خطا كنار گذاشته ميشود. در صورتي كه خطاي خطي سختترين خطا براي چيره شدن است. زيرا ارتباط بين ايدهها به ظاهر منطقي است و كسي حاضر نيست از يك مطلب منطقي اعراض بنمايد.
(البته خطاي لاغير نيز به سختي تصحيح ميشود زيرا بيدار كردن كسي كه به خواب رفته راحت است اما بيدار كردن كسي كه خود را به خواب زده مشكل است).
اقسام چهارگانه «درست»
قسم اول : درست عاطفي (Emotinal Rightness)
اين گونه درست و ذيحق بودن ناشي از احساسات و گواهي دل (Gut feeling) است. اين گونه درست بودن بر هيچ منطق و معياري استوار نيست. مثل فرار از مدرسه و لذت بردن از ساحل دريا.
معايب: 1- داراي مقياس زماني بسيار كوچكي است. مثلاً خوردن غذاهاي لذيذ در كوتاه مدت بسيار مطبوع است اما اگر با ديدي در مقياس درازتر به آن بنگريم ميبينيم براي زندگي عواقب بدي دارد.
2- ممكن است اين نوع درستي مورد تأييد ديگران نبوده و حتي با آنان در تضاد باشد زيرا هر كس احساسات و عواطف خاص خودش را دارد. اين گونه درست بودن براي كساني مناسب است كه علايقشان همجهت باشد.
به طور كلي درستي عاطفي زماني است كه يك خط فكري عواطفي را در ما برانگيزد كه آن عواطف موجب سرور و شادي است. اين حالت در دو صورت امكانپذير است. اول اين كه آن خط فكري با عواطف ما هم جهت باشد. دوم اين كه عواطفي كه توسط آن خط فكري برانگيخته ميشوند، در اصل شاديآفرين باشند.
قسم دوم : درست منطقي (Legal Rightness)
اين گونه درست زماني است كه از اجزاء قضيه – بدون هيچگونه تناقض – با يكديگر جور باشند. در اين مورد انطباق با واقعيت چندان مطرح نيست. مثلاً كسي ميگويد كه تعطيلات آخر هفته به مكان خاصي رفته است و تمام جزئيات محل و حوادث اتفاق افتاده را شرح ميدهد. اين فرد از نظر منطقي درست ميگويد زيرا در حرفش تناقض نيست. در صورتي كه اين شخص شايد اصلاً به آنجا نرفته و حوادث را از كس ديگري شنيده باشد. در اين صورت تا زماني كه تناقض آشكار نشده، ميتوان گفت كه او درست ميگويد.
معايب:
1- اين درستي بر انطباق و جور شدن ايدهها استوار است نه بر صحت و اعتبار ايدهها. از اين رو افراد زيرك ميتوانند ايدههاي غلط را به گونهاي كنار هم بگذارند كه با همديگر تضاد نداشته باشند، مانند سناريوهاي ساختگي سياسي.
2- توالي منطقي مطلب هر قدر هم كه بينقص باشد، نتايج اخذ شده هرگز از ايدههاي آغازين آنها صحيحتر و معتبرتر نخواهند بود.
3- كبر و نخوت و نيز اعتقاد به حقانيت مطلق يك خط فكري، از ذيحق بودن منطقي مايه ميگيرند و ذيحق بودن منطقي يعني اين كه بايد نتايج به دست آمده را - هر چه كه هست – به ساير مردمي كه هنوز خودشان به كنه مطلب پي نبردهاند، با زور تحميل كرد. واقعيت اين است كه درستي منطقي چيزي نيست به جز يك نظام انتخابي و با ايدههاي اصلي انتخابي كه به صورتي موجه و قابل قبول به يكديگر پيوند داده شدهاند. نه خود آن ايدهها را ميتوان از آن نظام به نظام ديگر انتقال داد و به كار برد و نه درستي آنها را. با اين همه آن كبر و نخوتي كه با اين قسم حقانيت همنشين و همخانه است ما را ترغيب ميكند به اين كه آنها را به نظامي ديگر انتقال بدهيم.
4- اساس و جوهر درستي منطقي بر صحت يكايك مراحل قضيه است. اين يك مانع خلاقيت است زيرا خلاقيت مستلزم آن است كه گاهي اشتباهي هم رخ دهد.
قسم سوم : درستي بيبديل (ماهروي دهكده) (Unique Rightness)
اين درستي وقتي است كه رقيبي نباشد تا نادرستي مطلب را ثابت كند. مثلاً كسي كه همة عمر در يك روستاي دورافتاده زندگي كرده باشد، تنها دختر آن دهكده در نظر او زيباترين دختر جهان است (زيرا آن دختر رقيبي ندارد كه ثابت شود زيباتري هم وجود دارد).
نبودن قدرت تخيل و خلاقيت براي ايجاد رقيب و بديل، باعث به وجود آمدن اين خطا ميشود هيچ تغييري نميتواند درست مطلق باشد و كساني به درستي نتيجهگيريهاي خود يقين دارند كه داراي قدرت تخيل و خلاقيت كمتري باشند.اين گونه درست فاقد هر گونه اعتبار است اما از آن جا كه نميتوانيم نتايج و تفسيرهايي كه در دست داريم را بياستفاده گذاشته تا شايد نتايج و تفاسير بهتري عايد شود، بايد به اين گونه درست اعتماد كرده و از نتايج و تفسيرهاي خود بهره ببريم.
معايب:
1- ميتواند به امر يقيني تعصبآميز تبديل شود.
2- براي رسيدن به اين گونه ذيحقي و درستي شايد در تخريب ساير تفسيرها و نتايج جهد بسيار به عمل آوريم.
3- اين احساس كه هر مطلب تنها يك تفسير حقيقي ميتواند داشته باشد، منجر به نفي و رد ساير تفاسير ميشود.
قسم چهارم : درست تشخيصي (Discernment Rightness)
اين گونه درست، با تركيب ويژهاي از خصوصيات به دست ميآيد. مثلاً پزشكي با مشاهده نشانههاي يك بيماري نام آن را تشخيص ميدهد. اين گونه حقانيت و درستي نقش مهمي در زندگي ما دارد زيرا كليه اعمال ما عملاً بر آن مبتني است. فهميدن نيز به طور ساده يعني جستجوي حقانيت يا « درستي تشخيصي ».
انواع تشخيص عبارتند از:
الف- تشخيص فوري ؛ نياز به هيچ گونه علامتي ندارد، مانند اين كه وقتي دوست خود را ميبينيم فوري او را ميشناسيم.
ب – تشخيص تحقيقي؛ هر گاه بيدرنگ قادر به تشخيص يك وضعيت نباشيم، ناگزير خواهيم شد تا دربارة آن تحقيق نماييم. در پايان به وضعيتي ميرسيم كه تمام خصوصياتي كه ذكر ميگردند با آن وفق دارد. اين امر الزاماً درستي ايدة ما را ثابت نمينمايد بلكه منحصراً به اين معني است كه اينك مجموعهاي از خصوصيات را معلوم نمودهايم كه معمولاً به اسم معيني خوانده ميشود و ما قصد آن داريم كه از آن اسم و نيز عمل يا اقدام تابع آن استفاده كنيم. شايد اگر شخص ديگري خصوصيات ديگري از موضوع را دستچين نمايد به نتايج ديگري برسد. مثلاً پزشكي يك بيماري را سرخك و ديگري مخملك تشخيص دهد.
در عمل، ما آن قدر از خصوصيات را با تعريف مورد نظر خود مطابقت ميدهيم كه ديگر احساس ميكنيم كه تشخيص ما درست است. از اين رو درستي تشخيص مراتبي دارد. مراتبي مانند اطمينان داشتن، يقين داشتن و يقين مطلق داشتن. گاهي نيز قبل از سنجيدن تمام جوانب و خصوصيات مجبور به اقدام ميشويم، مانند پريدن از بالاي يك ساختمان سه طبقة در حال آتش، بدون آن كه مطمئن باشيم چه اتفاقي بعد از زمين خوردن ميافتد.
با سلام واحترام